نوشتههای من
06
خرداد
لبهی سکو
گاهی مدتها یا حتی سالها به دنبال تحقق خواستهای هستی.
مثل مهاجرت،
تغییر شغل،
ازدواج،
بچه دار شدن،
و مثل هر چیزی که یک تغییر خاص باشد و مسیر فعلی زندگیات را به طور کل تغییر دهد.
و حالا بعد تمام آن خواستنها و انتظارها،
زمان تحققاش رسیده...
لبهی سکوی پرش ایستادهای و زمان پریدن به وجه دیگری از زندگیست.
اعتراف میکنم که برای من کمی قرار گرفتن در این شرایط ترسناک است و فکر میکنم تنها راه گذر از این ترس،
پریدن با چشمان بسته است!
ایمان داشتن به اینکه شاید حالا و اکنون چیزی از آن سمتِ درِِ زندگی نمیبینی ولی حتماً مسیر برایت نورانی و هویدا میشود.
ایمان داشتن به اینکه نتیجهی آن خواستنها و قدم برداشتنها، نه تنها ترسناک نیست بلکه حتماً پُر از خیر و برکت است.
فقط ایمان به غیب است که در این لحظاتِ زندگی، قلبت را آرام میکند...
و شاید خراب...
23
اردیبهشت
چگونه تغییر کنیم؟
چگونه تغییر کنیم؟ - کیتی میلکمن، یکی از بهترین کتابهاییست که این اواخر خواندم.
راهکارهای ارائه شده بسیار کاربردیست و یک مسیر عملی را به تو نشان میدهد تا به خود کمک کنی در مسیر خواستههایت قدم برداری.
یا بهتر بگویم، قدمهای بهتر و راحتتری برداری.
هنوز کتاب را تمام نکردم و در فصل تنبلی به سر میبرم!
در این فصل میگوید تنبلی خیلی هم بد نیست!
فصل تنبلی یکی از بهترین فصلهای این کتاب است و میگوید راهکارهایی ساده ولی هوشمندانه میتواند تو را به راحتی به آن چیزی که هدفت هست، برساند.
کیتی را در تمام صفحات کتاب تحسین کردم و گاهی خودم را هم همینطور.
😉
اگر به فکر تغییر زندگی خودتان هستید، این کتاب را پیشنهاد میکنم.
این کتاب جز جدیدترین اطلاعاتِ بررسی رفتاری آدمهاست و برای نسل فعلی به نظرم بسیار کاربردیست.
پ.ن ۱: یکی از لذتبخشترین ساعات مسافرتم، نشستن...
16
اردیبهشت
نقشها
آدمها که متوجه میشند تو آدم خوبی هستی،
نمیخوان ازت دور بشن و میخوان تو رو داشته باشند.
مخصوصاً توی روابط عاطفی.
ولی تو که از طرف خوشت نمیآید با هزاران زبان که مطمئناً اوایل به زبان خوش هست و بعد با بدترین حالت، اون آدم رو از خودت دور میکنی ولی اون آدم پیش خودش میگه:
اگر با من نبودش هیچ میلی، چرا ظرف مرا بشکست لیلی
😂
از همینجا اعلام میکنم که لیلی از آدمهایی که یک ذره هم عزت نفس ندارند، نه تنها خوشش نمیآید بلکه اگر قبل شکستن ظرف یک میلیونم درصد امکان حضورش بود، بعد از شکستن ظرف اون یک میلیونم هم به نیستی مطلق برای همیشه رسید.
گاهی در این شرایط یاد جیم کری در فیلم احمق و احمقتر میافتم!
این از این.
(نمیخوام وارد حاشیه بشم ولی منظورم از خوب بودن، معیارهایی هست که طرف تو ذهنش...
12
اردیبهشت
فقط در من
نمیدانم در زندگی چند بار دلت شکسته...
و امیدوارم عددش صفر باشد.
برای من کم نبوده!
گاهی با یک گریه و تغییر سطح صمیمیت آن آدم در زندگیام، خیلی ساده جریان تمام میشود و گاهی با هزاران بار گریهی مفصل و مدتهای طولانی به قلبم آرامش دادن، از این مرحلهی سخت گذر میکنم.
و چیزی که در خود تحسین میکنم صبوریست که بعد از شکسته شدن قلبم تجربه میکنم و خود را دعوت میکنم به یک تنهایی و صبر، تا درد از وجودم بگذرد.
و همه چیز، فقط در من اتفاق میافتد.
و شاید این اولین بار است که به کسی میگویم که
من برای گذر از یک شکستگی دل، شاید سالها مجبور به صبوری کردن و وقت دادن به قلبِ شکستهام باشم...
راستش وقتی پای سیستم نشستم به قصد نوشتن، موضوع دیگری در ذهنم بود ولی ظاهراً این حرفها باید نوشته میشدند!
من...
09
اردیبهشت
دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد
چند شب پیش تبلیغ یک دورهی آموزشی برای SEO و آموزش اینترنت مارکتینگ را در سایتی دیدم و از آنجا که چندوقتیست به فکر گذراندن همچین دورههایی و آپدیت اطلاعاتم هستم، گفتم شاید خوب باشد و ویدیویی که به عنوان معرفی دوره و تبلیغ دوره بود را دیدم.
بعد دیدن ویدیو پیش خودم گفتم بد نبود ولی کاملاً جریان برایم معمولی بود.
فروش دوره در آن زمان، در تخفیف ۴۰٪ی بود و از قضا طبق آلارمها و نوتیفیکشنهایی هم که میآمد، چند ساعت دیگر تخفیف تمام میشد!
از آنجا که اصلاً اهل خرید عجلهای نیستم و حالا تخفیف برداشته شود هم برایم مهم نیست، گفتم اگر باز هم نشانهای دیدم که حسم گفت اوکی این دوره خوبه و بخر، میخرمش.
خلاصه، دو سه روز بعد، دوباره چشمم به آن تبلیغ افتاد و دوباره کلیک کردم و دیدم هنوز در...
25
فروردین
نکتهی زندگی
یک وقتهایی خدا (خدا، جهان، کائنات، انرژی، الهام، حس درونتان یا هر چیزی که میخواهید اسمش را بگذارید که با آن ارتباطی درونی دارید) یک نکتهی مهم زندگی را به سادگی به تو میدهد و میگوید باید این نکته را رعایت کنی تا از این گذرگاه رد شوی.
آنقدر نکته ساده است که تو فکر میکنی، میتواند خیلی هم مهم نباشد! میتوانی حتی رعایتش هم نکنی!
رعایت کردن و نکردن آن نکته، از نظر و فکرِ و منطق تو تفاوتی در نتیجه ایجاد نمیکند برای همین خیلی به آن اهمیت نمیدهی یا حداقل گاهی از رعایت کردنش تخطی میکنی یا شاید تا یک زمانی رعایتش میکنی و بعد که میبینی زندگی خیلی خوب پیش میرود حتی یادت میرود که همهی اینها بخاطر رعایت همان نکتهی ساده است و بعد از مدتی، دیگر اهمیتی برایش قائل نیستی و...
24
فروردین
BlackJack
من تا دو سال پیش اصلاً چیزی از بازی با کارت و ورق نمیدانستم.
حتی بازی حکم که خیلی از افراد وقتی دور هم جمع میشوند، یکی از بازیهای متدوالشان، حکم هست را هم بلد نبودم و البته الان هم بلد نیستم!
تا اینکه دو سال پیش، فرصتی پیش آمد و دوست عزیزی بازی شیرین بلکجک را حرفهای به من یاد داد و من عاشقش شدم!
ولی خیلی وقت بود که اصلاً بازی نمیکردم. اصلاً شرایطش نبود!
تا اینکه امسال رژیم کتو را بعد تعطیلات دوباره شروع کردم و روزهای اول خیلی بیحال گوشهای از خانه افتاده بودم!! یاد بازی بلکجک افتادم.
در اپل استور سرچش کردم و چند تا اپلیکشن از این بازی را نصب کردم.
نمیدانم چرا چند روز اول فقط به سراغ یکی از گیمها میرفتم که تک نفره بود!
تا اینکه گیم بعدی را باز کردم و دیدم...
19
فروردین
امبر
یکی از مهمترین آپشنهایی که انیمیشن Elemental را برایم بسیار جذاب کرده، نزدیک بودن شخصیت امبر به شخصیت خودم است.
برای چیزی که میخواهد تلاش میکند.
خانوادهاش برایش مهم است.
رویایی در سر دارد.
زود عصبانی میشود از کوره در میرود ولی راه کنترل خشمش را سعی کرده یاد بگیرد.
هر بار میگوید take breath make connection، من یاد خودم میافتم که هر بار چیزی ناراحت یا عصبانیام میکند با این روش سعی در آرام کردن خودم میکنم.
وقتی عاشق میشود، آرام میشود و در پی نزدیک شدن به عشق است.
در طول پروسهی زندگی، پی به عصبانیت و نارضایتیاش از شرایط میشود.
و بسیاری دیگر...
وید ریپل (عنصر آب) برایش حکم راهنما را دارد و او را در مسیر پیدا کردن راه زندگیاش کمک میکند و امبر هم ناخواسته و ناآگاهانه همین نقش را برای وید بازی میکند.
به طرز عجیبی صدای امبر روی...
13
فروردین
امروز سیزدهم سال ۱۴۰۳ است.
سیزده روز از سال ۱۴۰۳ گذشته و من نه در اینستاگرام پستی گذاشتم و عید و شروع سال را تبریک گفتم و نه در سایتم علائم حیاتی از خودم نشان دادم!
ولی در زندگی واقعی بسیار لحظههای شاد و لذتبخشی را گذراندم...
استراحت کردم.
بازی و تفریح کردم.
از هوا و زمین و آسمان و آب و صدای پرندههای بهشتی لذت بردم.
حال دلم آرام بود و آرامش داشتم.
از حضور در کنار خانواده و عزیزانم شاد بودم و خندیدم و رقصیدم و...
زندگی واقعی را زندگی کردم.
واقعی زندگی کردن، یک نعمت است.
نعمتی که من در آدمهای کمی در زندگیام دیدهام.
قبل سال تصمیم داشتم، تنها چند روز به دیدار خانواده در تعطیلات بروم و خیلی زود هدفی که تعیین کرده بودم را به صورت تمرکزی جلو ببرم ولی اتفاقاتی که در اواخر سال افتاد و گشایشی که در درونم شکل گرفت، سبب...
22
اسفند
کتابهای اسفند ماه ۱۴۰۲
امسال به طرز عجیب غریبی کتاب نخریدم و کتاب نخواندم!
به اسفند که رسیدیم یاد پارسال افتادم که دقیقا اسفند ماه سال پیش، چند تا کتاب حضوری و اینترنتی خریده بودم و امسال دریغ از خرید یک کتاب در کل سال! (اگر خریدم یا خواندم هم یادم نمیآید!)
نه تنها کتاب نخریدم بلکه حدود پنجاه شصت (شاید هم بیشتر) کتاب را هم از کتابخانهی کوچکم، هدیه دادم!
خلاصه چند روز از این فکرم نگذشته بود که موج هدیههای کتاب به سمتم آمد.
چند تا از هدیههای دوستانم که برای کار آرایشی آمده بودند سالن، کتاب بود 🥰
کتابهای دوست داشتنی ❤️
روزهای اسفند برایم پرکار است و خسته به خانه برمیگردم ولی ذوق خواندن کتابها را دارم.
از هر کدام تقریباً دو سه صفحه خواندم، با چشمانی نیمه باز یا چشمانی که به زور میتوانم باز نگهشان دارم!
انگار وظیفه دارم حالا که...